دمی با شعر نو
ساقیا جامی که عشق آسان نمی آید بدست -چاره می باید رندی گفت باید خود شکست

 

١)

دل به دریازده ام رونق ایام نشد

خسته پای آبله

پیوسته زخود می پرسم

خانه ی یار کجاست

٢)

این شعر نیست

نشانه است

که من هم گریستم

پیوسته با من است اندوه خاطرات

 

٣)

من و شب

هر دو به جد منتظرخورشیدیم

وای اگر بشکندم موج خیال

وای اگرباز بمانم زسحر

 

۴)

در دور دست های شب

در خم لحظه ای بنفش

گویا کسی مرا فریاد می زند

یا که من کسی را ......

۵)

گفتمش عشق

گفتا:

حدیث دگری است

مزه دارد  قدرت

چند وقتی است سیاست زده ایم

۶)

من و تنهایی وشب

زوزه ی نا خوش  باد

خلوت خواب مرا  می شکند

صبح را منتظرم چشم به در

دلنوشته ی ذیل پانوشتی است بر گپ گفته های فوق از دوست بزرگوار پرستو ارسطو

شاعری با آرزوهای یخ بسته  در سودای طلوع خورشید آب می شود ودر  در شوری  عاشقانه از  جادوی شراره های آفتاب  آخرین تیر نگاه خسته اش را بر بال پرنده  جستجو از کمانه ی امید پر می دهد  تا پیام عشق را به یار برساند .
دیوار های توّهم او فرو ریخته  با پاهایی آماج تاولهای خیانت از درد آبله ی روح می نالد ولی قد علم کرد ه ودر  سر در گمی  هزاران کور ه راه بی پایان  پرسش ،خوشه های آوازش را از نو به حنجره ی سئوال میاویزد .
سئوال صدها نسل خاموش
خانه ی یار
خانه ی آزادی کجاست؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi