دمی با شعر نو
 

ترس دارم  که این کهنه غروب

ببرد صبر ز دست دل من

خسته ام خسته ز اندوه شب وتنهایی

وای من وای ز هجر خورشید

 دوست ندارم مکدر کنم  خاطر کسی را  .میگن غم تو به هیچ کس نگو اگه دوست باشه دلتنگ میشه و اگه دشمن باشه شاد  .ما خیلی اوقات  غم گفته ها مان  در باره خودمان نیست. آدمی بایست خیلی ضعیف یاشه و بی ایمان تا برای نجات از غم و غصه هاش پیش این و آن ناله بکنه و بایست خیلی کوچکترباشه اگه غم و غصه هاش   حرف و حدیث های   مربوط به خودش باشه .

از تبعیض خیلی بیزارم

و از زرنگی های  وقاحت

 و یا از

خوشبختیهای مورثی

خسته ام از خیل ایسم های  قدیم و جدید

از همه کسانی که گذشته را  توجیه می کنند

وتاریخ را نمی فهمند

از همه کسانی که اهل حالند  و  چریدن های چرپ و چیلی

و پیامبرشان ماکیاول 

و از همه کسانی که باصد  هادلیل 

ما هارا به آینده ای  که معلوم نیست  کدوم روی سکه اش رو میاد وعده می دهند  

 وبی خیال اینهمه فقر و فساد در کشورهای ازما بهترونند 

 و برای دولت های رفاه گلو می ترکانند

راستشو بخوایید

دلم برایتمامی مبارزان و مجاهدانی که زمان  طاغوت  له شدن و دق مرگمی سوزد

و برای تمامی بچه بسیجی هایی که تو جبهه ها غریبانه جان دادند

 و خیلی از این مافنگی های رقاص  طلبکارشونند

امروز رفته بودم  بازار مبل 

با یکی از اقوام  که معلم بود و جبهه رفته 

تو بعضی ساختمان ها  جرئت نکردیم وارد بشویم 

ازهیبت  لوکس بودنشان و از قیمت .... رقمی که نمی توانستیم بخوانیم 

یاد شعر سهراب افتادم

من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت

خدایا کاری کن

تادلمون واسه هم بسوزه . غم همو بخوریم و دست همو بگیرم

و نخوایم و نزاریم که

کسی  گرسنه بخوابه,  

بی سر پناه باشه 

و یا مریضی دخلشو  بیاره

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi