دمی با شعر نو
می برد خسته دلم دست خیال -هرکجایی که دلش می خواهد

١)

حسی غریب  گفتن را بهانه می کند

مانده ام که چه بگویم

دور تر ها هوا گرفته است

ابری است گویا

و من  گم شده در حجم خیال

چشمه ی خشکیده شعرم راحسرت می خورم

حسی غریب نوشتن را بهانه می کند

و من در سکوت سرد چشمانم

دستان لرزانم را نظاره می کنم

که عمری برای شاعر شدن به بیگاری گرفته شده اند

2) 

دردا که گفت عشق ما را به خانه ی معشوق نمی برد

در روزگار تفرعن

در روزگار تمرد

در روزگار دو رنگی

باید رها کنم

باید رها شوم

زین همه خیال

مردمان سیاست لجاجت را آخر خط اند

و

حرامان دین ستیز

چندی است سلامت را نشانه رفته اند مکارانه

دلم گرفته سخت

دلم گرفته سخت

واطیعواالله و رسوله و لاتنازعوفتفشلووتذهب ریحکم واصبروا ان الله مع الصابرین

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi