دمی با شعر نو
باید از حادثه ها درس گرفت و زمان را دریافت جای مردان صداقت خالی است

باشد

به آمد

باران

زخویش برگیرم

غبار

نا خوش

این گذار دردآلود

          " ولقد خلقنا الانسان فی کبد "

انسان است دیگر , همیشه و همه جا در تب و تاب که چه شد ؟چه می شود ؟ و یا که چه دارد براو می گذرد ,مردمان غرق در ثروت و مکنت باد آورده یا که مورثی از نشیب و فراز زندگی کک شان هم نمی گزد ,دل در هوای خود دارند  اگرچه خودشان خودی است کوچک و کم عمق یا که دنیایی  و نه اینکه یعنی دنیا بد ست ,اخ است و چه و چه ,که اگر این دنیا رابر حسب دستور الهی و با ابزار و اسباب  انسانیت و انسان دوستی  که همان عدالت باشد و عدالت خواهی نظمی دهیم یا که داده شود وجدان ستا و نثر گونه می شود تحملش کرد  و چشمان ترسان یا که بد بینمان را واداشت به دیدن خوبی و خوبی ها ,  و خوبی ,اینکه نقد و نرخ اش سخت است و متنوع  و تنوع اش به قدو قواره  و  فهم تمامی مردمانی که در عصرها و نثر ها زندگی کرده و در اشکال گوناگون بر پرده ی این هستی نقش و نگار برجا گذاشته اند خواسته و ناخواسته  که خیلی هاشان برای ما مطلوب است و محبوب و خیلی های دیگرش مفت نمی ارزد و یا حتی باعث خشم و غضب و  اوقات تلخی مان,

   من و شعر و هستی

   همه مان شکل هم ایم

   ناز و نازآلوده

   اگر اندوه زمان بگذارد

 کارم گرفته,بعد از چندین و چند روز ننوشتن  ,روزگار است دیگر !گهی عزت دهد  گه خوار داردو ما که دلمان خوش است به همین نوشتن  و اوج آرزومان اینکه یکی این لاطائلات را بخواند و لبخندی بر چهره دلش بنشیند از جنس مردم دوستی و مردم خواهی.                                                                                                               واین مردم یعنی دیگران  و این دیگران یعنی همه ی مان یعنی همانانی که فلان شاعری بزرگ از یگ گوهرش خواند و اعضای یک بدن.غافل ازما بهتران اگرچه این ناب گفته را می نشانند بر سر در یک مجمع یا که محل اما هزار به یک بهش عمل نمی کنند و اگر کشور مادر مرده ای از دست جور و جفای مردمانی از قماش منافع طلبی و نژاد پرستی . زورگویی به  تنگ آمد فریاد آی دزد ای دزدسرداده  و بایه ایل و تبار  می افتندبه جانش ,که اینجا که بحث  نظام سرمایه داری است وباید بی خیال درس معلم بود که :درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی شدوباید و بایستی چوپ تر را کلک او  را کند  و بیچاره کسانی که به این جبهه و جناح بندی دل خوش داشته و دارند شش دانگ و بی صبرانه منتظرند که یکی بیاید نه ازآن کسانی که فروغ دوست داشت اهل فصلی تازه و یا که سبزکه اهل بند و بست و ...که  ناجی شان باشد مفتکی و بی زحمت !!!

 شاید این  فاصله

 فصلی

 ز خوشبختی فردا باشد

 اهل وصل ایم

 اگر

 اهل صفائیم و  وفا .

 باید از هجمه ی

  این خویش   گذشت

  حرفهایی  که

   پراز حادثه است

  درد هایی که  نگفتن دارد

   بگذاریم خدا 

   حرف آخر بزند 

    نیمه شبی نوشتنم گرفته یا که بی خوابی !شابد هم  بیدارم ,چراکه بیداری  آدمی به وقتایی است که گوش میده به اونی که در گوشه وکنار وجودش گم شده و هروقت دلش بخاد میاد و هرچه دلش  بخادمیگه  . یادمون نرفته حرف اون بابایی که می گفت :هرکه را بیدار تر هوشیارتر !تو عالم بیداری روزمره گی حرص مال و منال و جدیدا مقام!یا که نق و نوق عیال و... امان از دست و دلمان بریده‘نمی زاره یا نمی خاد خودمان باشیم خودی که اگه می بودیم خیلی از این بود های لوس بی مزه و یا که زشت و کریه که صدای خیلی هارو دراورده نبود .خودی که اگه می بود بر فزض اینکه  نمی تونست کاری هم بکنه حداقل خودمون را نجات می داد !

نحات از دست این همه منم زدن و منیت . نجات از دست این همه زیاده خواهی و خود اول بینی .   اینهمه حرص .این همه   فراموشکاری .که کی بودیم و حالا کی هستیم و کجا ؟اینکه خود به حساب خود برسیم قبل از اینکه فردا به خسابمان برسند .اینکه در خلوت خویش به حویشتن خویش بیندایشیم . ببینیم اونی که در جامعه .درمحیط کار و در های هو ی شلوغ بازار دنیایی من میگیم واقعا هستیم 

کاش  یک لحظه رهایم بکند 

وسوسه ی 

این همه های 

این همه هوی 

کاش می شد 

در خلوت خویش 

دل به دریا زده وحامه ی دنیایی ازرخوت تن

 دورکنم وبپوشم 

و بپوشانیم بر جان و تنم

 جامه ی ناب سفید پاکی  

و برون رانم ازعرصه دل

لشگر حیله گر خودخواهی  

 کاش می شد نفسی تازه کنم

در ارض سبز خدا 

در زمانی که همه

مثل هم اند 

شکل هم اند

صالحان قدرت گفتن دارند 

خبری نیست از یار کشی .جنگ و جدال  

همه آسوده و آرام  

دل به هم داده و امید به فردا دارند

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi