دمی با شعر نو
 

شکوه ها دارم من از این سر  به هوا

که چنین حادثه  کرده است  به پا

گاه درآبی  اوج   

گاه در بندم و دلتنگ ز  انبوه گناه 

                                   ونفس وماسواها

                                   فالهمافجورها و تقواها

 امروزه جدااز انتخاب یک سبک و روش که معمولا برخاسته و برگرفته از برایند  قریحه خدا دادی و تلاش و تکاپوی انسانی است. داشتن و دارا بودن  یک اندیشه و یا یک جهان بینی برای پشتوانه وپس زمینه تفکرات و تراوشاتیک باید است و یک  اصل  . این جهان بینی می تواند  درون گرا باشد و برون گریزو یادرون ستیز باشد و برون خواه. که ره رو  و  سالک اولی در سفر و گذر به اعماق درون چونان که عارفان  ره توشه ای باخود به ارمغان می آورد برای اهالی منتظر بیرون. همانند مولانا  و یا گروه دوم که در سعی و تلاشند   برای لذت وغزلت در عالم خلسه چونان که صوفیان همانند ....و یا ایضا در گذار و گذر  یک اندیشه و جهان بینی  پراز دغدغه و برون نگر حامل رسالت و اشارتی صرفا تئوریک هستند همانند بسیاری از متفکران و منادیان  مکاتب فلسفی قدیمه و جدید تحت عنوان  فلان و بهمان ایست و ایسم  که می بایستی  سیراب کند انبوهی از تشنه کامان کنجکاو و در بعضی مواقع ماجراجو ویا حتی فضول باشی  را که سر درد نگرفته را گاه و بیگاه دستمال می بندند  و یا داشت و داشته اشان  یک تفکر و توانی  مبتنی بر برنامه ای  مدون .عملی و دارای اساسنامه و مانیفست و غالبا  در شکل و شمایل یک ایدئولوژی  با حرف و نقلی  در شکل  صرفانصیحت و هشدار.  برای مخاطب قرار دادن اهالی در حال گذار و گذر و بی نهایت  گرفتار گرفتگی های بی حد و حصر  دنیا و یا یک ایدولوژی فلان سالار دارای اجبار و انقیاد  که به اذن و به ضرب و زور دار و دسته  و یا تشکیلاتی  کلاسیک و یا پوپولیستی چه با نیت خیر و یا بی نیت  که این است و جز این نیست و.. در هر حال غرض و مرض من این بود حال که در وادی شعر و ادبیم و یا در هر کدامین  ازبی شمار شاخه های علم وادب دستی داریم قوی و فراخ دامنه و یا الکن ودامنه محدود   . خود جوش و یا به اجبار جوش می بایست بدانیم که گفتن و نوشتن صرفا زیبا گویی و زیبا نویسی و داشتن توان و تبحر در ارائه بی عیب و نقص شکل و شمایل  نیست  در قالب فرم های شناخته شده دارای ارج و  اعتبار بلکه بایستی به انسان و انسانیت  بیاندیشیم و برای خوشداشت و خوش بودن آنان از هیچ کاری به قد توانمان فروگذار نباشیم  . بایستی احساس مسئولیت کنیم  چه از ترس . چه برای کامجویی و کامروایی آخرت  و یا  چه فقط  و فقط  برای گل رخسار جمال و جلال خداوند منان که نعمت وجود را به ما ارزانی داشت و این البته  کم نعمتی نیست .  

*ویرایش شد از... کرمی ممنونم

گرچه من ساکن این شهر شلوغم

ولی تنهایم

نه من درآن سطحم و نه شعر گفته ام قابل قیاس . اما از انجا که می گویند  آرزو بر جوانان ( گو اینکه جوان هم نیستم )  عیب نیست  اما این نوشته به نوعی یاد آور بیت است که:

دوش شیخ ما گرد شهرهمی گشت با چراغ     کز دیو و دد گریزانم و انسانم آرزو است.

زیباست همچو گل شیرین نگار من

برده ست به یک نظر صبر قرار من

بااو پر از خوشم سرمست و شادمان

بی او خزان شود یک آن بهار من

شعر بالا را هم  گفتیم تا بعضی از دوستان نگن که نمی تونیم . گو اینکه در وادی شعر کهن/ قدیم ( بهتر است بگوییم شعر مادر که حرمت بزرگان  شعرمان را پاس بداریم ) بقول اصفهونی ها کوچوله ایم .

واین آخری که حال و هوای دیگر دارد  و کاملا  دیگر گونه  اما بخوان   که     پر بدک نیست اگر      چه  کوتاه ست

       رخصت اگر که نیست

یا که  توان گفت

ابر می شوم و

          چون گریه فریاد می زنم

و  این آخری بعد از آخری:

درآسمان گرفته ی دلم خورشید 

سخت و سنگین زدیده پنهان است

آی باد های گذارهمتی

ور نه این سرد  می شکندم 

 یک جایی خواندم که شعرا یا کسانی که به نوعی دستی بر قلم دارند و باز گفت دل گفته هاشان در قالب شعر است  َدروغگویانی هستند کم آزار که خیلی اوقات  بیشتر از آنچه که می باید آه می کنند و ناله . پیش خودم گفتم . پر بدک نمی گفته . چرا که خود من وقتی که می رم تو حس و حال و می نویسم دل گفته ای و با رمز و رموزی که بر خیلی هامان که اهل شعریم  پوشیده نیست ربطش می دهم به  راز نهفته ای  و یا از یاد رفته خاطر و خاطره ای و سپس آمیخته اش می کنم آه و  با ناله .در صورتیکه دنیایم به آخر نرسیده و هیچ وقت هم نمی رسد و  نومید نیستم  هرگز . گو اینکه دلم هم چندان خوش نیست از ظلمی که می رود بر :

مردمان فقیر در کشور های  رفاه .

مردمان به بند کشیده شده در فلسطین .

مردمان قربانی شده  در عراق .

مردمان آواره و زجر کشیده افغانستان

و یا مردمان .....

و یا باز هم  این  نوشته آخر تر از آخری :

وای از این  غم گفته های ییشمار

کین چنین از من گرفته استفرصتخواب و خوراک

قدرت صبر و قرار

سخت دلگیرم ز چرخ روزگار

دلم نمی خواد ننویسم . راستشو بخواهید حیفم میاد . راستی تو عالم وبلاگ به دنبال چی هستیم  چی می خوام بگیم . بنویسیم و یا بخونیم . یاد بگیریم ؟ یاد بدیم ؟و یا اینکه اینم واسه مون یه نوعه چته و یا یه  حتی نوع مبارزه منفی مثلا .هرچه هست بهتر از هیچیه . گو اینکه اگر با مطالعه بیاییم جلو و  بتونیم خوش مهره را از خر مهر جدا کنیم و راس راسی دنبال حال و هول به سبک و سیاق اهل ادبیات باشیم بد نیست اما اگه میخوایم وقتی بگذرونیم و یا وقتی از دیگرون ؟ ای چه عرض کنم :

اهل شعرم

واژه ها را دوست می دارم

بدور از  زرنگی رنگ

اهل شعرم

واژه ها ی سبز 

دوستان منند

بدور از  های و هوی مردمان هرزه

اهل شعرم

دوست دارم

حرفهایم را بگویم 

رک و راست بی ترس

و یا .........

از واژه چه می خواهید

ای اهل صفا و دل

گر خسته دلی   هستیم

این سایه و این محفل

حالا که دستی بردم به بعضی از نوشته ها  هوس کردم یه چندتا شعر دیگه  اضافه کنم  .

من  ناله های این دل شکسته را 

با واژ های بنفش   فریاد می زنم 

و درتنهایی شب بر قامت خیالم 

جامه ی طلا یی  صبح را می پوشانم

 * گیر ندید آقای نصرت رحمانی گفتند جیغ بنفش ماهم می گیم واژه...  کی به کیه             

من عشق را بهانه ام

بی بهانه امید را هرگزنمی توان فهمید 

مردمان  سبز 

فردا را پراز انتظار ند  

این شعر اخری دو پهلوه  بقول انگلیسی ها Surface  meancing ( روساخت / روکار ) و یا

Deep meaning( زیر ساخت / زیر لایه ) داره  . تا یار چه خواهد و میلش به چه باشد

نشود  این غم جانکاه خارج ز تنم

آنکه دل بسته به خوش خال لب یار منم

دلمبندم به این نام و نشان

گر جوابم ندهد چاک کنم پیرهنم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi