دمی با شعر نو
وای اگر دین در میان ما نبود -همچو مرداب است شهر بی سجود

1)

شب از خستگی قصد فریاد داشت

ومن

خسته درانتظار سحر

دلا همدلی کن اگر همدلی

2)

سخت می آید برم

این سرد و سنگین موج نامش مرگ

ساقیا جامی که شاید چند بنشانم

به پرده ی خاطرم رنگ فراموشی

3)

رها شده

درحجم سکوت

تا آنسوی دوردست های خیال

غرق در حسی سپید

خیالی نیست

من سلامت این غریب را باور دارم

درخلوت شبانگاهان

وقتی که  امید

بر پرده دلم شعله می زند

4)

آنسوی آرزوها من رودی است

جاویدو جاری

که با زمزمه اش   عشق را فریاد می زند

پیوسته

 من دلم به سبز آنجا خوش است

آنجا که درد نیست

آنجا که مرگ نیست

آنجا که پرنده گانش  نمردنی اند

و زیبابی پرواز هاشان چشم  هارا خیره می کند

آنسوی آرزو های من سرزمینی است

پر سبز

با مردمانی که  جز سلامت سلام

چیزی نمی خواهند

یا که

نمی دانند

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi