دمی با شعر نو
 

مرا بهانه های  دل

پر ازبهانه کرده است

چه لحظه هاکه گشته ام

ز شوق دیدار تومست 

بله دیگه . اینجوریه . البته خیال بد نکنید که من قصدم خداست . خوب دو پهلو شده تا در کناره های زمان پهلو نگیره و بتونه یه چند صبایی فرا زمانی بشه . ازقدیم گفته اند آرزو بر جوانان  عیب نیست  گو اینکه من جوان نیستم و یه پنجاه سال را زده ام تو گوش زمان که به لطف خدا مفت چنگم و اینو گفتم تا گفت و شنود های عشقو لانه مرا جدی نگیرید و خدای نکرده فیل یکی یاد هندوستان نکنه . که از اول گفته باشم و آخر کلام اینکه جونا  . های و هوی مارا زیاد جدی نگیرند که آرد خود را بیخته ایم و کام خود را خوب یا که بد از زمانه گرفته ایم و این  ضجه گفت شاید از پر خوری باشد یا از حسرت نخوردن که نمی خواهیم مثلا چاق بشویم و یا کلسترولمان مثلا بزنه بالا . راستییاد قدیما به خیر .و اینکه چرا قدیما  از این سوسول بازی ها خبری نبود . فک و فامیلای ما تا هفتاد سالو می رفتن یه نفس . بی هیچ آخ و اوخ درد کمر و دیسک کمر و ... البته زیاد زوار در رفته نیستم به ذهنم اومد نوشتم . تا شماهه حال کنید

 این دل شکسته

زمن امان  گرفته

چه بایدم

چه بایدم

نه مانده خواب و نه خوراک

و ایضا

یادتو

به واژه های تکراری ام

حسی دوباره بخشیده و

ومن  شعر می تنم

پیوسته

چه کنیم ماییم و شعر و علاقه به پر گویی

این  سطور

سپید و سرد

پر از حرفند

امان از زمانه ای  که  شعر

دل به هیاهو ببندد

و عشق

گم شود در شلوغی  نشریه  یا که نام 

ایکاش میشد حرف های نگفتنی را هم به تصویر کشید

امروزه در یک وب نام بنام و پر بینده . چشمم خورد به نوشته ای از این به ظاهر شعرا و خیلی هم علم دیده و دیدم که از بی حرمتی یک حرمت شکن الفاظی بکار برده که دلم گرفت . دنیای شعر دنیای آدمهای حیاست و نازک دلی باشد که بعد از این رعایت کنند و پاس بدارند حرمت ادبیات را  اقلکن.

دوست دارم

حرف دلم رابسپارم

به واژه ها ی پرواز

تا آبی اوج

تا خلوت خیال                           

ایکاش می شد بی ترس سرودن را

باور کرد

در زوزگار تجدد

در روزگار تعصب

ویرایش شد و اینکه به ذهنم اومد نوشتم با یه نمه جابجایی واژه ها

من از تعلق بیزارم

واز مردمان کم عمق

من از مغز های کوچک لجوج

لجم می گیرد

از مردمان توجیه

و از زندگی دلباخته به لعاب و رنگ

شرحش با خودتان که چه نوشته ام  حس و حالم چه

گرچه آرامم

لیک

همچو دریاست دلم

موج گل واژه ی غم گفت من است

خیلی غمگین شد .عجب پر از بدم

تو خودم بودم

حسی

بی خبر از در اومد

 واژه ای

چرقه زد

پر  شدم از احساس

اما افسوس که باز  

دفتر و  قلم نبود

یه عالم پکر شدم

و این امیدیا  یه جور خواستن یه جور انتظار:

ای ابر های خاکستر ی 

بارانتان اگر نیست

بگذارید

خورشید بتابد

از سکوت کلام بیزارم

و این آخری

گم شده در حجم این شلوغی  دودآکنده

هوای رویت

خورشید دارم

آی مردمان دشت های سبزو طراوت ده

چندی است در انتظار صبح

نسیم را منتظرم

برای دوست خوب و شاعر وزین گفتار و پر احساس  سید محمد رضا هاشمی زاده  سرودمش . خوب آمد به نظرم و فکر کردم دوستان را هم مهمان کنم 

از نبودت

دلمان می گیرد

چشم در سایه دست

دور را می نگرم

به گمانم تا آخر آن جاده ی  افتاده ز دید

کمترین ردی از  آمد نیست

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi