دمی با شعر نو
 

ساقیا جامی بده آشفته حالم 

موج موج

چشم بر در مانده چشمم

همچو باران

اشک اشک

و این دیگر شعر نمونه یا  دکلمه  یا هرچه   خواندن اختیاری است و ایضا نظردادن  که در وادی نوشتن اصل و اساس حرف گفت دل است و حال و هوای زمان و زمانه که چگونه سازگفتت را کوک کند

من ز هر فکر زرد

سخت وحشت زده ام

کاشکی هم دم من باشد

یک چند دگر فصل بهار

وایضا

به گژ راهه رفت  مرد

ستاره شعرش

افول کرد

روحی خبیث و زرد

در تارو پود دلش حلول کرد

بیچاره واژه ها

که چنین

خیل خیل

خشک مانده اند .

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi