دمی با شعر نو
 

پر فریادم  و  عشق

اگر این موج  ز من  بگذرد و بگذارد

خسته از این همه بی خود بودن

تشنه حس نمازم

                          یک آن

 در  روزگاری شلوغی آب و رنگ. در زمانه بیداد لعاب .ما مردمان عقل و حس . ما مردمان بیداریو درد . خواسته ویا ناخواسته می باید و می بایست به راز گفت  این همیشه  نالان درون گوش جان بسپاریم و به اصل بیندیشم و به روزگار وصل . فرق انسان با حیوان در همین فکر است و این حال و هوای عارفانه و چقدر به حیوان نزدیکیم وقتی که فکر و ذکرمان فقط خورد است و خفت  و خوراک

بی تو من یک آن

آرامم نیست

بارالها

دست این  ناله و فریادم گیر

سخت دلگیرم

از تکرار خفت و خواب

و این دیگری که بگی نگی تلخ است و شاید خاطرمان را بیازارد که چه کرده ایم و چه داریم برای روزگار فردا . که :هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت .

 خسته

پای پر آبله

 لنگان لنگان

دل ترسان  داشت از دست مرگ

خاطرات دیرین

          خاطرش می آزرد

کوله بارش

پر از خالی بود .

و این دیگر دلگفته

خسته از این همه احساس

                                 دود آلوده

دوست دارم

نفسی تازه کنم 

سبز سبز

در دیاری  که تنها رنگش

              رنگ خاکستری است

دوست دارم

همدم رنگ طبیعت باشد

عاری از این همه  دود آلوده

و این شعر 

بی تو آرامم نیست

کاش یک لحظه مرا دریابی

دیر بازی است در این سخت گذار

همدم روز و شب و

                   تنهایی است

و آخر کلام اینکه

کسی را دعوت نمی کنم

خواندن اجباری نیست

و نه شنیدن

من از قبیله  واژه های دردم

چین و چروک خورده

غبار گرفته زمان

چشمان من

به قد تمامی  درد هایم    

عمق دارندو راز آلودند

 و سکوت

شاید  بهترین آشنای من است .

کسی را دعوت نمی کنم

 که بخواند

کسی را دعوت نمی کنم

که بشنود

وب ستان من

نه پارک است

و نه سینما

و یا کوچه محلی برای جفت یابی

لجم می گیرد  از وب ستان   مردمان اهل نام و نشان

که چوب خط شان  یک روز تمام می شود

شاید جنس دلگفته ها ی من

جور نیست

و  یا شاید هم

پژواک فریادهایم سالها های سال

پشت دیوار های انتظار بماند

                         و یا حتی بپوسد

کسی را دعوت نمی کنم

به آمدن

اما درب خانه را هم

به روی هیچ کس  نمی بندم

من با  سکوت غربتم  خو کرده ام

و شعر هایم 

اگر که بشود شعرشان نامید

خیلی سال است که طعم  غربت را چشیده اند  

و  طنین واژه های فریاد م

در سکوت شب محو شده است آرام آرام

من کسی را نمی آزارم

و کسی را مجبور به خواندن نمی کنم

بگذار

همه هر جور که می خواهند باشند

 بنویسند

بشنوند و بخوانند

اما من به نوشته های خود بد جوری  پا بندم

و یا  به آنان عادت کرده ام

و می دارمشان  عزیز تا آخر عمر

 و این آخر کلام و حرف به مناسبت غدیر

باز

هنگامه شده

آمده

هنگام غدیر

وای از آن مردم دل داده به دنیا

که بردند ز یاد بیعت شان  

این همه رنج  که داریم ز رنگ

همه از کچ فهمی است

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi