دمی با شعر نو
این ره کهنه عجب حادثه در خود دارد-فرصتی نیست نفس تازه کنم

1)

زدست خیالم ربودی قرار

که صید تو صیاد محال است محال

چه شبها که بر دورچشم دوختم

چه اسرار که از یادت آموختم.

زمان سخت بود سهل پنداشتم

چه امید که بیهوده افروختم

دلم سخت بگرفته ازروزگار

که بگرفت از من همه داشتم

2)

کهنه خیال من قدر عافیت نمی داند

هرکجا که میلش هست ,اسب خویش می راند

ماییم وقصه پیری ,ماییم حال تسخیری

وای من چرا این دل ,کمترین نمی داند

3)

دوش دیدم شیخ شهرم مست مست

دور از سجاده جام می به دست

گفتمش آن زهد و این عصیانگری!

گفت بی مستی نگیرد یار دست

4)

شب نشسته به کمین

مانده بر دشت غروب 

آخرین رنگ ز رد خورشید

باز من مانده ام و موج خیال 

باز هم چشم من و دست امید

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi