دمی با شعر نو
کاش می شد همدلی را شهرت این شهر کرد

1

خسته بودم خاطرتو خاطرم آرام کرد

بی تو دنیایم غریب است  خانه ی من سرد سرد

گرچه شب سنگین سنگین  ,گرچه سخت است تاسحر

جام می ,گرم نگاهت, کم کند بد هجمه ی این کهنه درد

2

سایه دراین شهر سنگین است

من زسایه ی خویش می ترسم  

مبادا در شلوغ آباد این بازار

توان وجایگاه خویش نشناسد  

سایه در این شهر سنگین است  

من دلم گرم است به خورشیدی که می آیدو نورش گرم ویکسان است  

و

می داند

چه باید کرد

چه باید گفت

که را باید گرامی داشت .

3

این شعر برعکس شعر اول دل داده به شب و شب را می ستاید و اگر پرسیده شود چرا؟باید گفت شعردل گفت درون است متاثر ازحال و هوای آدمی ونمی شودکاری اش کرد  :

شب شوق را به خلوت جانم نشانده بود  

رونق خیال

انبوه خاطرات

من عشق را به قیمت عمرم خریده ام 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi