دمی با شعر نو
 

  سخت دلتنگ
  از این زرد دیار
  دل من باز پر است
   از هوس روی بهار

نمی گویم خوب است و چه و چه . اما رنگ و بوی طبیعت دارد  اولا و دوما در ورای واژه های ظاهرا ساده اش  دیرینه آرزویی موج می زند که همانا ماندن اصرار همه ما به ماندن در فصل سبز جوانی است و چه و چه و سوما کعنه حکایت ما که دلتنگ شدنمان است از خزان استکه بوی جدایی می دهد و ...

روز مرگی
اینچنین پیوسته و
بی هم و غم
من حرامش می کنم
من دوست دارم
          های و هوی
                      سبز  موج

در این شعر هم اگه  دقت کنید باز همان حس و حال هست ما و طبیعت و زمان گفت ما که همیشه برای بیان حس و حالش از طبیعت وام می گیرد .دوستی و دوستانی خرده دارند بر نوشته های امثال ما که زردی قشنگ پاییز را بر نمی تابیم و یا زیبائیش را حس نمی کنیم حکایت  این نیست و شاید که پاییز با خلق و خویمان حتی جور تر باشد اما حقیقت آن است که در سرای تجربه و در فرهنگ گفتمان دل. زردی  پاییز فصلش را می گوییم و امثالهم این وظیفه و بار را بعهده دارد تا مارا بیادسبز بهار و از لذت تابستان بیندازد و الخ...

خسته از های هوی این همه
 حرف ها و حدیث
 من زلال صداقت را
 در خیال خویش قاپ می زنم
                                     طلایی

من می دانم خیلی حرکت ها راباید در طول دید اما من نمی توانم از عرض هم بگذرم  موجی آمده بود و بر هر چیز و همه چیز خرده می گرفت شاید از قهر و یا شاید به نادانی ده های ۴۰و ۵۰ و ... . در هر حال  حال و هوا . هر سبک و سیاق وهر ناب گفته درزمانهخودش ارج و قرب َعزت و مصلحتی دارد و این نه اینکه با نو آوری ها مخالفت کرد که در خیلی هاشان می شود حس و جوششی ناب را دید اما این ذوق زدگی نبایست مارا بر آن دارد که از سلک و مسلک خود ببریم ناخواسته و کال .

یک آسمان بهانه
 یک آسمان هوا 
در وحشتم زین عشق
که اینچنین
با هر نشانه ای
موج می زند
           پیوسته

شاید لازم نباشد چیزی گفت و یا نوشت . دنیای شعر . دنیای حس . دنیای دلگفته ها . دنیای ناب گفته ها . دنیای ناخودآگاه گفته هاست. موجواره حرکتی است در فاصله ودروادی درون و برون و این دست آدمی نیست از جنس غریزه است و ایضا ایمان و آگاهی و چه ها و چه ها . اما هر چه هست همیشه انسان روی سوی اوج دارد که ناطق است و اهل فکر و تدبیر و ایمان و عرفان و این آخری که پر است از لطافت

خسته
از زرنگی مردمان
                   سراب
با واژه سرخ فریاد می زنم
شرممان اگر
در خیال خویش خام می طنیم

شاید سیاست دلچسپ نباشد و چنگی به دل نزند اما سیاسی نبودن هم  عرصه را برای مردمان رنگ باز می کند تا برخرمراد قولهای زرنگی  خوش برانند پس وظیفه هر روشنفکر نه بدست آوردن قدرت و زور زدن برای میدان تاخت تاز که ارائه بهترین تفکرات و بهترین سیره و رویه های حکومتی است تا مردم این روشن گفته ها را چراغ راه قرار دهند و راه را از چاه بیابند و با انتخاب درست مردی مردمانی اهل دیانت و علم و عمل را به کار بگمارند باشد که گره گوری از مشکلات عدیده کنونی با همتشان باز شود 

من آرزو های
خویش را
بر آبی این آبی خیال
سنگ می زنم
نا خواسته
من در انبوه دایره هایی که مرا به خود می خوانند
 گم می شوم
من دلم  برای خودم و برای تمامی کسانی که همچو من
در شرارت شعف شعری یا که وسوسه اش
خلسه می خورند می گیرد

دوستان را می بینم که شعر می سرایند چونان که خودم آلوده به این دنیای پر از حال و هوا و موج موج .از خوش خیالی خودم و از خوش خیالی خیلی ها چون خودم  نمی هراسم تا زمانی که این گفته ها و نوشته ها برای باور خودم یا خودمان باشد شاید اینگونه است است که از به به و چه چه در نقد شعر دیگران اکراه دارم نه اینکه نمی گویم .خیلی اوقات وقتی دیگران را دراوج می بینم غبطه می خورم که چرا من نه .ولی در عین حال خدا را شاکرم که سیاهی لشکر و طرف دار مردمانی هستیم که بدیی ها شان از جنس انتخاب یک یا دو کلمه و یا واژه است که گاه و بیگاه به مورد و یا بی موردبکار می بندند و نه حتی ازنظاره گران مردمانی از جنس بوش و اولمرت وفلان کوفت و زهر مار. شاید بپرسید اینها به شعر بالا چه مربوط . خوب  وبی را دیدم تازه متولد شده خواستم برایش کامنت بگذارم دلم نیامد که من بکشمش به این راه و این وادی و پیش خودم گفتم خودش می فهمد که میان ماه ما و ماه گردون یعنی شعر من و اون با اشعار بزرگان قدیم و جدید چه فاصله ای هست مگر دلمان خوش باشد به اینکه  خودمان خودمان را قبول داریم و این حرف و گفته ها که شعرش می نامیم حد اقل خودمان را راضی می کند اینجوری بهتر لذا از نوشتن شعر بالا در کامنتش که موقع حضور به ذهنم رسیده بود خود داری کردم

ترس دارم از
تغافل رنگ و لعاب
چندی است
منادیان  هوس
عشق را در مسلخ ابتذال
قربانی کرده اند
و مردمان گم
چونان که اشباح
در برنامه های ماهواره ای
رقص مرگ را تجربه می کنند
و نجابت واژه ای است  که در دیکشنری های جدید
رنگ باخته است و پوچی و بی خیالی واژه های تفاخرند 
من ترس دارم
ازسرنوشت کودکان فردا
من ترس دارم
ازسرنوشت تمامی واژه هایی
که ماندگاریشان را
خون شهیدان مانا کرده است

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi