دمی با شعر نو
 

امشب  هوای دیگری دارد  دلم

                 پر راز و رمز . پر رمز و راز

باشد که یاد دلبری یک آن دگرگونم کند

                پر رنگ و راز . پر راز و رنگ

من خسته ام زین خسته دل کز دور تر ها مانده است

                                                از هم گسسته تار و پود

گاهی اوقات نوشتنمان می گیرد  به خواست خودمان . اما  حس و حالمان  راه نمی دهد  . می مانیم سر در گم . می مانیم خسته با حالی زار و پریش . سپیدی کاغذ را خیره می شویم ساعت ها  و در دورتر های فکرمان غرق غرق. می نشینیم ساکت چونانکه سایه ای بی حرکت. بی روح منگ منگ و  فرهاد وار بر درو دیوار خاطرو خاطراتمان تیشه می زنیم تا که سنگی از جای کنده شود یاکه دری بروی دریچه دلمان گشوده شود اما تمامی تلاشمان بی فایده است وبی ثمر و دیگر گاه  نه در کار نوشتنیم و نه وقتمان یار که به ناگهان شعرمان جاری می شود یا که توان گفتمان . انبوه واژه ها سایه سنگین خودشان را بر ما یا به ما تحمیل می کنند ولجوجانه فکرو ذکرمان را دنبال می کنند تا از بی شماری تکرارشان  تصویری بر ذهنمان نقش بندد ومی بندد و ما به ناچاریا که برای رها شدن آنرا می نویسیم بر تکه کاغذی یا که بر گوشه کتابی و یا که مچاله روزی روزنامه ای و می شود شعر یا که حرف دلمان و می ماند ماندگار و ما هم بناچار پذیرایش می شویم و آنرا جزئی از خودمان محسوبش می کنیم و یا که داشته مان.  اینان همان نقش و نگارهای واقعی ماها هستند بی هیچ رنگ و لعاب و نقاب  

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi