دمی با شعر نو
عصر بیحوصله گی است من چه کنم دستآویز -کاش یک لحظه مرا دریابی درخم این چند کلام

در این تنهایی و  مهتاب

تمام خاطرات خسته را  پیوسته مهمانم

اگر تارند اگر تاریک

به شعله ی  گرم این  امید دلگرمم

شاید سکه بر گردد و فردا را ببینم  خوش

می شود از آن حس و حال یا شعر و شعوری که باعث نوشتن شعر بال شده  بهره جست و کلامی چند  در راستای روشن شدن موضوع و انتقال  هر آنچه برپرده این دل  نقش بسته به هر دلیل نوشت َاما این فرصت حرف و گفت و پرواز خیال را از دوست و خواننده می گیرد  و یقینا به صلاح نیست

من و این واژه ها

هم رنگ و هم دردیم  

تو هم یک لحظه با من باش

مرا دریاب

غمگین موج فریادم

تو را با آخرین فریاد  می خواندبه سوی خویش 

و اینجوری است که شعر یا هر چه که تو می پنداری .زاده می شود  وواژه ها با چینشی بر گرفته از شور و شوق و حس و حال بر گرفته از یک خیال . یک اوج  یا یک ... قالب های قرار داری و تکراری پیشین را  در هم شکسته و با زبان گفتی نو  و نورسته تورا سوی خویش می خوانند 

ماییم و جهان

دردمان خاطر  عشق

باشد که به هر بهانه

فریادزنیم مستانه

اگر دنیا غیر از این بود و اگرآرزو های ما در محدوده ی خواسته های دنیایی مان خلاصه می شد و اگر نبود- انسان و هستی و خدا - و اگر نبود هستی و انسان و خدا و اگر خدا  عشق . دلگرمی  واگر نبوددلدادگی و ایمان  به خدای لایزال و جاودانه چگونه و چطور می شد درد و تنهایی این جهان پر رمز و راز را تحمل کرد و به هوا و هوس های کم عمق و کم ارزش این دنیا دل خوش کرد . 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi