دمی با شعر نو
در عصر واژه های صنعتی من حس خفه ام را تنفس مصنوعی می دهم به یاد بهار

خسته از رنگ و ریا

دوست دارم

نفسی تازه کنم

در دل دشت

در دامن کوه

بی خیال همه چیز

بی خیال همه کس

دیر بازی است  که من سبز را منتظرم

حس گفته ای که در ظرف  کلامش خاطر و خاطره ای سبز نشسته. باشد که آشنا دلی همدم شود و او هم  خاطر و خاطره ای به بر خویش زنده کند.

گرچه دنیا  سخت

گرچه ازاندوه مالامال

لیک من

خوشتر تحمل می کنم  سرد زمستان را به یاد یار

گرچه دنیا   موج

گرچه ساحل دور

لیک من حس می کنم خوش لحظه ی سبز بهاران را و از گرداب باکم نیست

وقتی در شلوغی الفاظ رنگارنگ .وقتی در هنر نمایی مردمان شعر های لایه لایه و ناپیدا معنا . غربت را در خلوت  وبت می بینی با تمام وجود . شاید دلت برای آنهایی که در دشت این درشت گفتن ها  گم شده اند بیشتر از خودت بسوزد  که چرا این همه حس را گم کرده اند یا که باور ندارند .

در های و هوی موج

در افت و خیز ساحل و  عصرفاصله

باکم ز هیچ نیست

در سینه ام دلی به وسعت دریا نشته است پایدار

خیلی دوست دارم شعر.نوشته و یا هر نشان و نشانه ای که در وب دارم  رنگ و بویی سبز داشته باشد و از غم گفت و یا هر نوستالژی پیدا و پنهان بدور . اما خیلی اوقات نمی شود چرا که مدیریت دلنوشته ها بیشتر اوقات یا در همه وقت در دست ضمیر ناخود گاه است  و او خود متاثر از درون انباشته و زیر ساخت شخصیتی و اعتقادی و ایضا حال و هوای برون و اوضاع زمانه....  در هر حال مگر به یاد او بر این سخت غلبه  کرد و دلگرم به او شد . 

غمگین مباش

زین همه درد

زین همه دور

باید که ساحل فردا نشانه کنیم

بی خیال شب

فارغ از راز های سر به مهر

شاید نوشته  شرح بالااین شعر را هم پوشش دهد و نیازی نباشد دو باره نویسی کرد . هرچند که اگر هم می نوشتم چیزی بیش از این دو خط نمی شد و نیاز به این همه بهانه تراشی نداشت

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi