دمی با شعر نو
 

در زمانی که

هوا

بارانی است

می توان

شعر مرا باور کرد

دست سر مای زمستان کوتاه

چیزی حالیم  نیست .  عینهو  یه بچه ی که حرفاش گنگه و بریده بریده و نیازمند به تکرار  و ..راست و ریست کردن کلمات . اینکه موضوع چیه و اینکه چه گفتم و چه می خوام بگم بماند

           فهمیدن هم . درک هم . بودن با هم  .پس از به دور ریختن و زدودن تمامی  پیش داوری های خوب یا  بد و پس از پالایش درون با فریاد با گریه با ضجه با سکوت  و یا که هرچه ..  وحاصل کار  بارش  باران و رویش  و بهار و گرمی همدلی و گرمییکی شدن و یکی بودن و الخ ...

من ز تنهاییو

از فاصله

 بیزارم سخت

من نمی فهمم خوشبختی را

وقتی که  پنجره ی   خانه ی  همسایه ی من

پر از خستگی  فریاد است

 بچه که بودم یا که در زمان و زمانه ای  که بهتر و بیشتر حالیم می شد به علت نداشتن منت و مکنت  و مث حالا شعر می گفتم مثلا .  یه شعر داشتم در باره سردی زمستان . قشنگی برف . توصیف خونه های بزرگ و کیف کوک مردمان ثروت و ایضا درد و رنج مردمان فقر و سرما

                فکر کنم بیشتر از این بگم همه چیز بی حال میشه  و بی ریخت  

  ای واژه های سبز  تحول

                               سلامتان

از زرد برگ واژه ی تکرار خسته ام

ساقی

بیار باده

که عشق را بهانه دارم

                             سخت

 دنیای من هم دنیای غریبی است   همدل و همدم شعر هایم خودم و دل خوش به حال و هوا و سبکشان که  علی رغم ساده  گی در لابلای گران واژه هایش حسی یا حسم  تصویر شده است                           

در تولد  یک شعر

در ترنم حسی که  بکر بود

آغاز می شدم

افسوس که خیل فرسوده ی واژه ها 

چیزی بارشان نبود 

نیاز به توضیح  توجیه ندارد . ساده است و همه به فهم . وقتیکه کلام واژه های  خسته و  نخ نما  نمی توانند بیانگر آن چیزی باشند که در ذهن داری و یا در دل . و موجواره فکر یا که حسی که در درون داری آهسته و آهسته کمرنگ و محو می شو و تو با خود نجوا می کنی . شاید وقتی دیگر .  

فصل فصل ترانه

فصل فصل بهار

چه  نشسته ای ! بیا

عشق را بهانه کنیم

خوش است  حضور شاهد و شراب  مرد افکن

به قول دوست بزرگوارم امید . حال و هوای  دلسروده هایم گاه پاییزی است و گاه بهاری  و چقدر خوب است آدمی در دنیای خلق و خو  هیچ وقت   هیچ گاه یک  سو و یک هوا نباشد  چرا که :

از  تمامی آدم های کم عمق و قابل پیش بینی لجم می گیرد

 از مرداب

و از ابر های سترون نیز

من فریاد را از سکوت بیشتر باور دارم

من دوست ندارم فردا را  برای من  به تعریفند 

                                                            به هر دلیل

در روزگار  قداره بندی دو دوتا چهار تا

من 

ندانستن و ندیدن را  بیشتر می پسندم 

من دوست ندارم  امید با من غریبه باشد

من دوست ندارم

                دعا بمیرد

فلسفی شد . فعلا داشته باشینش  تا بعد . شاید نیاز به دستکاری داشته باشد و یا ..  دوستی اینگونه نوشتن را نمی پسندیدیا نمی پسندد  . اما من همیشه اوقات در وقت سخنرانی ها خوابم می گیرد و  سرنخ شعر های عریض و طویل و پر اهن و تلب  از دستم خارج می شود . تجربه بالا با هر نام و یا حتی بی نام  خیلی اوقات مرا در شیر فهم کردن اهالی نشنیدن یاری داده است و یا توانسته ام در کمترین زمان و با کمترین  واژه کشی  عریضه ام را به سر به سمع صاحبان قوم برسانم

بد جوری غریبه ام

شعر را هم یار کشی کرده اند

و مردمان  فلان مدرن و چی چی مدرن

بد جوری خر مراد را سوارند

ما از اولش هم شهری نبودیم

قابل توجه بعضی از دوستان اهل نظر و نقد  دکتر داود بیات عزیز و آقای بذر افشان گرامی  و اهالی محترم نشریه ی ادبی عروض

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi