دمی با شعر نو
من ز غوغا رسته ام اهل صفای محفلم - رونقی ار هست لطف همدلی است

    وه چه سخت است

   غم  تنهایی

    کاش یک لحظه ز در باز آیی

    تا دگر باره شود قصه ی دنیامان سبز

دوست ندارم بیالایم نعمت هستمان را با ناله وآه  . اما چه کنم که در این  عطرآگین زمانه سحر  یاد دوست ودوستانی که بودند و حالا به هر دلیل  جایشان  در کنارمان خالی است  رهایم نمی کند خدایشان نگهدار و یا که .....  هر کجا که هستند .

این قسمت بعدا اضافه شده شایدبخاندنش بیرزد

روز و شب همره باد

برگ می ریزد وشاخه دل من می شکند 

مانده است سالی چند

رفته است خنده زیاد .

بعضی از اشعار در وب قبلی را با اندک تغییراتی در ذیا آورده ام  منتظر نر یا نظرات

باز بگرفته زمناین مانده خوابم خاطرات

ضربه بر در میزنداین سردوسنگین موج یاد

***

گریان 

ز غربت این شام و انتظار 

وای از خزان عمر 

چه شد دم بهار

***

 ای شمع 

چه درد ها که ناگفته  مانده است

 در لایه لایه اشک های تو 

چندی دگر  

تو خموشی و 

 این دشت   پر از سکوت 

***

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi