دمی با شعر نو
 

من و

این جام و

این مستی

رهایی نیست

از این

سخت درد آلود.

دلم

در حسرت

یک لحظه ی آرام

                   می سوزد

وقتیکه می خواهی زورکی شعر بگی اینجوری میشه . باید و بایستی حال باشد و یا بهانه ای .نیشی نوشی . اما ماها کی خودمان بوده ایم تا حالا باشیم . در هر حال این وب هم صبوری شده هم دم و هم دل ,باهات راه میاد یا باهام . هرچه هست  همینه .مث حالا اون شعر را خودم گفتم به زور و این یکی جوابی بود که خودش گفت

من از

هر رخوت آرام می ترسم

خرابم می کند

        دشت سکوت و

                       رونق بیداد

بد نشد میگن یا می گفتن خواستن توانستن است البته اونایی که این حرف رو سر زبونها انداختن لابد خودشن بودن و خودشون نه حرفی, نه نقلی,نه نشیبی نه فرازی, نه بالایی و نه پستی] بی ترس از بالا دست و بی خیال پایین دست . مهم نیست نداری مهم نیست اوضاع  باهم نمی خونه ,مهم خودتی و خودت و دستت به خر مراد می رسه  می تونی سوار شی بی زین یا با زین .

تنها

در جاده ی شب

صبح را بهانه ام

و چشمان  خسته ام

بدجوری

خواب را جواب کرده اند

دلم  برای مردمان  سادگی  وتقابل

می ترسد

ایکاش

این همه حادثه

چک نویس زندگی بود

و

 مردمان تصمیم

یه کم دست و دلشان می لرزید

اینو دیگه: بدون شرح

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi