دمی با شعر نو
 

وای از این خواهش پیوسته ی دل

 که چنین شهره  بازارم کرد

سر پیری شده ام سخت انگشت نما

چاره ام نیست چسان بگذرم و بگذارم

کم می گویم و کوتاه. البته در زمانه گفتن شعر.  اینهم سبکی است که سالهاست به آن اصرار می ورزم و شاید هم یک نوع اعتراض  به آنانی که چنددهه است زبان گفتشان با مردمان عادی بیگانه است و غریب .   هم آنانی که در وادی شعر نو اگر چه سخت کوشند اما سخت هم  می گیرند و با سخت گفتار خود( فارغ از خوب یا  بد) کلام  می رانند  و مردم را از شعر و شعر را  از مردم می گیرند . دوست دارند شعرشان   خوش آیند خواص افراد  باشد . اگر چه احترامشان واجب است اما من  شعر  رابرای همه دوست می دارم  و اصرار دارم تا ساده باشد  و سهل. باشد که به دل  بنشیند و لای لای دلخسته گی های  گم کرده راهی باشد که به دشت شعر زده تا بر جوکناره دلگفته های شاعری لختی بیارامد   کلام اینکه

هرچند هنر برای هنراصل است و برای صاحب هنر ثمرش  ارج وقرب علمی

اما من هنر برای مردم را بیشتر دوست می دارم و می پسندم  بی هیچ چشم داشت

و این هم آخر کلام :

 گرچه لختی  تا دیار صبح نیست

لیک من  درمانده ام دستم بگیر

زین پست و بالا موج دل

الهم اغفر الذنوبی التی تحبس دعا

 

لطفا در صورت باز گفت شعر در وبلاگ یا سایت دیگر  نام سراینده  فراموش نشود  و این عین عدالت است گو اینکه دیده شد بعضی دوستان رعایت نکردند .

                                 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi