دمی با شعر نو
یک نفس تا رستگاری ای مسافر توبه کن -تن بشوران ازغبار سرکش

گر میان من و توپنجره است

پنجره را می شکنم

من گذر کرده ام از

وحشت دیوار بلند

شاید با نوشته پایین یه جورایی فرق داشته باشه اما هر دو نگاهشان به درون بوده اما دل در هوای برون دارند

 من و این پنجره  تا صبح پریشان خیال

سخت دلبسته به یادی که چو

موج

 دم به دم صبر دلم می شکند

وقتیکه آدمی از روزگار حیرون و از بی خیالی بعضی ها دمقه  خیلی بایست  خوش شانس باشه که می تونه حرف دلشو  نرم و آهسته بگه و به هنگام دعا  

 من از دست ایام

 آشفته ام

خوشا لطف یارو

دعا ی سحر

و اینکه یه نوشته ی دیگه در همان راستا وقتی که دلت گرفته دلتنگی و این دلتنگی نه برای خودت که برای خیلی ها. خیلی هایی که مثل خیلی ها خر مراد را سوار نیستند  و دنیا به کامشان نیستو این نبودن بعلت کم فروشی و کم نعمتی خدا نیست بلکه بعلت زیاده خواهی . خود محوری و یکجانبه نگری  مردمان تقسیم است

دلم بهانه ی بهار دارد

از زرد خسته ام

ای ابر های  آمد باران

سلامتان

وقتی چیزی به ذهنت نیاد بایستی تسلیم شی دو خوب و بدش را بگذاری به داوری دوستان

 خبر از فاصله دارد

ره عشق

لیک من سربه رهم

 چون مجنون

واینکه تو این زمان و زمانه و در این شب های عزیز  به خود آمن  به خود فکر کردن برای بریدن از خود  و رسیدن به دیگران  که خود اصلی است  زمزمه های درون در اشکال مختلف هنری شعر و داستان و .. قابل توجه و تامله و بی ربط و با ربط با ستی که داری می نویسی باید بنویسی آنان راو بگذاری دیگران قضاوت کنند:

این منم قامت شکسته و محزون

بر چهره ام اندوه رد پا یا که یاد

خسته ام از بیراهه های  خوش خیالی

و  ازخاطراتی  که مفت هم گرانند

 اگه با حال و هوای نوشته بالا جور در نمیاد  سخت نگیرید از.. ...پرسیدن  که چرا ... گفت ...

بی تومن

غرق غمم

وای اگرخرده  بگیرد

امید

و اینکه وقتی اوضاع  رنگش خاکستریه اونی که در درون تو  گوش وایستاده  وهمیشه و  همه وقت حرف ها و نقل ها ی درور و بر تورو بر تبث و ضبط می کنه گاه و بیگاه گفتش کید می خوره و حالا هی بگو و هی اصرار کن به گفتن .در اینجاست که نباید و نبایست بر ما ایراد گرفت که چرا اینجوری می نویسی یا اون جوری  

تا تو را دارم وعشق

کمترین دغدغه ازتلخی ایامم

نیست

من به خوش لحظه ی دیدار خوشم

بگذار این پست را با این نوشته به پایان برسانم تا دوستان شاکی نشده اند از اینهمه حرص نوشتن یا که ...

من آخرین فصل  قصه دلم را

به نام تو کردم

تو هم لحظه ای چند این خسته را

به میهمانی خنده ات  مهمان کن

به رنگ سبز نوشتم که این روزا مثل همه روزای تاریخ رنگ مظلومیته  که نبودن و نشنیدن حرف دلش  این روزا خیلی ها خوش به حالشان  کرده!

وای از آن لحظه برگیرم ازخاطره ام

خاطر تو

شک ندارم که  تو  خوش فصل  بهاری 

بر دشت دلت سبز صداقت جاری است

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi