دمی با شعر نو
و من از خویشتن خویش وحشت دارم پرم از بیراهه

حسی عجیب مرا پرسه می زند

خسته

دل شکسته

فصل ها را بدرقه می کنم

نفرین بر تمامی نامهربانی ها

در شلوغی بازار

در سیاست بازی های چند مجهولی

مردمان زرنگی را هرگز نمی بخشم

از هر قبیله و قوم

روستائیان می خواهند جهان را نجات دهند

و منادیان ابتذال

درس عرفان را در سخن رانی هاشان مزه مزه می کنند 

مردمان دیانت  رادر عجبم

که چرا  بجای خشونت

دوستی را تمرین نمی کنند

خوب ظاهرا این روزا کسی به سراغم نمیاد  اما من می نویسم

دوش

از بخت بدم

خواب مرا قال گذاشت

تا دم صبح

زدم

پرده ی امید

به دیوار خیال

مثل اینکه باید یه چیزی بنویسم

خواب از من بگرفت

شب

سپس

آرام گرفت

هر کجا می بردم

هی هی این  خسته خیال

شاید تلخ باشد که من نمی پسندم اما یه جوری است شاید .....یا که هنرمندانه  البته به نظر خودم

من شکستم

خاطر یار شکست

راویان

قصه ی این غصه به دیوار زدند

شده ام

سخت

انگشت نما

وقتی که حس و حال هست  یاکه خیال می کنی هست باید بنویسی . خوب بودمفت چنگ دوستان و اگر خوب نبود تلاشی میشه بهتر نوشتن .

من و این پنجره

همراه خیال

کوچه پس ی  کوچه ی این مانده ی  عمر

بی سبب می گردیم

خبری نیست مگر

                     لطف خدا

متاثر از شعر شاملو بر کناره ی این  سپید گذشته  را زمزمه می کنم

کلاغ پیر

شکوه می کند

از لایه لایه ی تیره ی ابر

از انبوه دود

ازرگه رگه ی  این زرد یا کبود

چندی است بریده ام اوج را بهانه  نیست

کلاغ هم!

و ایضا

هیچکس مرا به میهمانی  همدلی نمی برد

خسته از رونق این  فصل زرد

قضاوت های  صفر و صدی را

نفرین می کنم  

 آی مردمان دین ودیانت

بیایید هر شبانه روز هزار بار تکرار کنیم

آیه ی مبارکه ی :

ذره مثقال خیرا یره

ذره مثقال شرا یره

باز هم خواهم نوشت بگذار نفس بگیرم

باشد که

سرودن یک شعر را بهانه کنیم

برای سلام.

در دلتنگی آسمان و دود

بیا برای هم

ترانه باشیم

در روزگار زرنگی

در ارزانی  تهمت 

مروجان خشم تشنه ی قربانی اند

با هر دلیل

باور کنیم که:

تحجر و ابتذال دولبه ی یک قیچی اند

بیایید با هم

مهربانی را تجربه کنیم

بیایید

باورکنیم که مردمان انتقام

معتاد به بهانه اند

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ - تخلص من ( نوا ) است ali_hejazi