یاد آن پیر هنوز هم که هنوزاست مرا می خواند

*****

داستان یا نمایشنامه  (یا که هر دوتاشون)

قهرمان اصلی پدر عیال

مشخصات :  سن وسالی ازش گذشته حدودا, نود سال ,خیلی هم مومن و معتقد ومقید به انقلاب واسلام

اهل قران خواندن

اهل دعا

ساده 

بی شیله پیله

و

همه اش گوش به زنگ, که کی اذان گفته میشه تا نمازشو بخونه سر وقت

این شد مقدمه داستان  من:

و خود داستان (بیان یک خاطره برای پسرم توسط پدربزرگ )

بازیگر دوم داستان  پسرم

یه جوان بیست و چند ساله که مثل همه جوانا کنجکاوه  وحساس ,

تا بدونه ,

تا بفهمه

 ومن

بازیگر سوم

مشخصات : حدودا شسصت ساله  و یه جورایی  مخاطب و مسئول انقلاب, 57 مثل میلیونها هم سن وسالانی که داشتم 

اشتباه نکنید :هنوز هم که هنوزه رو حرفم هستم 

طالب و طرفدار انقلاب

اگه خدا بخاد مومن به انقلاب اسلامی

(شرح داستان یا که اجرا )

پدر بزرگ:

 خوب یادمه ,خودم شاهد ماجرا بودم 

رضا شاه قرار بوده بیاد به بروجرد (استان لرستان ) و تو شهر داشتند مقدمات کار رو فراهم می کردند:

روفت و روب  

برپا کردن طاق ونصرت(که اونوقتا رسم بود)

وتهیه انواع و اقسام قالی ها که می چسبودنشون یه همین طاق ونصرت ها ویا به در و دیوار گاها هم یهن می کردند رو زمین وخیابون  

و اینکه همه چیز داشته آماده میشه ,ظاهرا به خیروخوشی و مقبول مسئولین شهر!!

و چقدر بعضی ها خوشحال!! یعنی مسئولین اون زمونه

طبق معمول :

خوش خدمتی  و تلاش برای احترام گذاشتن ,البته از جیب مردم و یا بیت المال

پرده بعدی

یه فرد معترض

محل اعتراض گویا شهر قبلی ,شهرستان اراک اون وقتا

و اعتراض آن فرد:

قربان از ماپول گرفته اند برای تزیین  شهر 

گویا اون موقع ده تومان (یعنی شاکی وضع اش خوب بوده )

و رضا شاه عصبانی!

اعلام کنید اگر به بروجرد برسم  و اون بساط و جمع نکرده باشند  پوست همه شونو می کنم و..... 

و صحنه بعدی بروجرد

همه مسئولین نگران و دست پاچه

پدر بزرگ می گفت نمی دونی با عچله و ترس و با اره و تبر افتاده بودن بجون ستونای طاق ونصرت و..... چه غوغایی بود برای نیست و نابود کردن اون بساط بقول امروزی ها پاچه خواری

نکته :پاچه خواری از خودم برای رساندن مطلب والا پدر بزرگ محترم تر از اونه که از

این الفاظ استفاده بکنه!!!

و من می خام از داستان فوق بنفع خودم  استفاده بکنم

بله اون (یعنی رضا شاه )چندتا اشتباه داشت اما تا حدودی ملی گرا بود و .. ولی پسرش یعنی محمد رضا اینجوری نبود  و دیدید که با جشن دو هرارپانصد ساله شاهنشاهی چه حیف و میلی کرد از بیت المال و ...

که  عیال از داخل آشپزخانه داد زد: چی می گی مگه الان برای مراسم های جوروجور کم خرج می کنن

ومن که طرفم عیال بود  نتوستم چیزی بگم طبق معمول!!

و پسرم که یه جوری منو نیگاه میکرد ,

وسکوتش  که به نظرم پراز سئوال بود

و پدر بزرگ که یه کم تو فکر رفته بود که نکنه یه دعوا درست کرده

ومن تو دلم :

ایکاش امام ره  بود و می دید به اسم او .... که ......

همه ساکت شدیم و من یاد یک خاطره افتادم:

 حاج آقا پسندیده برادر امام به امام پیغام می فرسته که مردم به خاطر  دادن وجوهات شما میان سرکشی  ,

خانه ایشان را من خودم دیده بودم , یه سالن نسبتا باریک و دراز با دیوار گچی

گویا یه گوشه دیوار گچ هاش ریخته بود وایشان از امام کسب تکلیف کرده بود تا اونجا رو گچ کاری کنه ...

و امام  ره گفته بود:

اگه می خای با پول خودت تعمیرش کن  والا  از وجوهات مردم وبیت المال اجازه نداری خرج کنی!!!!

/ 1 نظر / 28 بازدید
جوک

ممنون پست زيبايي بود ! به سايت منم سر بزن ! با اجازه من لينکت ميکنم