شکوه دارم من ز دست روزگار- کاشکی دستم بگیرد ناز دستان بهار

1)

شب نشسته بر کناره ی شهر

من

دلم  پریش

افتاده دست درخت پیربه دست باد 

لرزان

زافت خویش

ساقی بیار باده تاکه مستانه سر کنم

این بجای مانده چند زهست خویش

2 )

دلم گرفته سخت

زان رو که اوج را بهانه دارم

و گم ام

در انبوهی از....بگذاریم

وحال 

پای پرآبله

ترسان

در عبور از صراط .

چقدر مردمان بی خیالی راحتند

و مردمان تصمیمات یه کتی از قافله تقوا

به دور

دلم گرفته سخت

و درانتهای راه

در حسرن نمازی ام

ساده

سبز

و

پر ازعرفان

3)

امان ز غفلت قومی که کینه را عدداند

خوشا سلامت قلب و حدیث دلداری

بیا برای مردم فردا به راه بنشایم

نشان چگونه رفتن به رسم عیاری*

        *اشاره به دعایی از معلم شهید  دکترعلی شریعتی

4)

نشانی از دل و دلدار من نیست

منم گم گشته دراین بیکران دشت

خوشا آنکس که با لرزان چراغی

شبانگاهان به شوق یار می گشت

5)

دلا بس کن که دردم بی شمار است

به هر جا می رسم خالی زیار است

خدایاتاب غم برمن عطا کن

که سختی سخت با من هم گذار است

/ 1 نظر / 7 بازدید
شیدا

دیدگاه من راجع به باد و درخت با نظر شما خیلی متفاوته از نظر من وقتی باد تو شاخ و برگ درختا میپیچه درخت از چیزی نمی‌نرسه بلکه دل به دل باد می‌سپره تا تو سیاهی شب که از رنگ روز و فریبش خبری نیست با همدیگه سرود جاویدان زندگی رو زمزمه می‌کنن. باد و درخت و آسمون و حتی آدما همه دل به دل هم میسپارن و جادوی شب رو دو چندان می‌کنن