1

من ازهجر  نو غمگینم 

تو از اندوه تنهایی 

بیا این تلخ برگیریم  

جدا از ترس رسوایی  

2

اگر مستیم اگر هستیم  این تنها ره رفت است

 پریشانم ز القابی که ره از مردمان رفت می گیرد

من ازگژراهه دیدار در رنجم و از بندی که می بینم

چو فرهادم پناهم کوه ست  اسیر عشق شیرینم

3

عشق را هستم اگر چه مردمان مسخ رنگ آیاد

وقاحت رابه جد  ,استاد استادند

خوشا آن دور تر دوران  

 وشوقی کز پس  سخت ره دیدار می دیدیم 

/ 0 نظر / 11 بازدید