1

من و شب 

تا صبح بودیم تنها 

او ز فردا نگران 

من به عشق فردا  

2

این چه حسی است که با مننجوا دارد

چون برونم به درون دارد روی  

چون درونم روز و شب  رخصت صحرا دارد  

سالها رفت زعمر

من هنوز در خم این راه و ره ام

چاره  ام نیست بجر جام می وساقی و آن  کهنه شراب 

/ 0 نظر / 11 بازدید